تبليغاتX
زری و روزهای مجردی




















زری و روزهای مجردی

هرچند يه ماه و خورده اي از تولدم گذشته ،خيلي وقت بود ميخواستم يه پست درباره تولدم بنويسم امروز وقت شد!

جزوه ي زهرا كامل بود گرفتمش جزومو كامل كنم تو جزوه اش پر كاغذهاي متفرقه بود يكي از كاغذ ها هم اين بود!

 

كاغذ و ديدم ياد قضيه ي كادو خريدن زهرا و كتي و مهسا افتادم!

به كتي گفتم چهارشنبه مهموني دعوتيم كتي هم برنامه ريزي كرده بود چهارشنبه برن خريدكه من نباشم ! منم نهار رفتم مهموني ساعت سه بود اس ام اس دادم به كتي كه منم ميام كتاب و لازم دارم بايد زودتر بخرم يه ربع بعد كتي پيام داد زهرا سرش درد ميكنه نميتونيم بريم ! گفتم خودم تنها ميرم اسم كتابو بهم بگو!كتي چنددقيقه بعد پيام داد باشه باهم ميريم !(خلاصه هرچي خواستن منو بپيچونن نشد!)

عصر رفتيم خريد كتاب هي ميبينم اينا ميرن تو پاساژا مغازه ها رو  ميگردن!چون تاريخ تولدمو و اشتباه كرده بودن فكر ميكردم كلا يادشون رفته وياد كادو خريدنشون نبودم!كتاب و خريديم و اومديم

فردا كتي زنگ زد اسم لوازم تحرير فروشي كه يكي از استاد ها معرفي كرده بود بپرسه بره خريد ،حرفش كه تموم شد گفت با داداشم ميرما!

پيش خودم گفتم به من چه!!

دو سه روز بعدش كه رفتيم خونه زهرا من رفته بودم آشپزخونه غذا گرم ميكردم ديدم هي اينا ميگن زري يه دقيقه بيا!

الان ميام

همين الان بيا

صب كن بابا ...دسم سوخت

د بيا ديگه!

تا رفتم تو پذيرايي پريدن سروكولم ماچ و تبريك!!

كادوهام و كه باز ميكردم كتي قضيه ي كادو خريدنشونو تعريف كرد بعد گفت ديروزم كه آدرس گرفتم داشتيم سه تايي ميرفتيم بيرون ترسيدم بگي منم ميام گفتم با داداشم ميرم!

خلاصه كارآگاه  بازي اي درآوردن برا يه كادو خريدن!

اينم از كادوها!

زهرا كلي مغازه هارو زير و رو كرده بود كه يه خرس صورتي كوچولو برام پيداكنه كه به دكور اتاق بياد!اينم رز تو حياطه كه با اين سرما گل داده!

 

همچنين تو گلوم گير كرده بود ها حرفا!يه چند وقت ننوشتم داشتم خفه ميشدم ميان ترم ها شروع شده(آيكون يك عدد زري بيچاره)!

آش شله قلمكاري شد اين پست!!!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:9 توسط زری| |

تا حالا شده احساس كني اگه يه نفر و از رو زمين برنداري زندگيت به آخر ميرسه؟وقتي ميبينيش كهير بزني؟ابتلا به آنفلوانزا خوكي(باكلاسش h1n1 يا چه ميدونم  n1h1 ) و به ديدنش ترجيح بدي؟

خانم  xتو كلاسمون چنين حالتي داره ...اولا فكر ميكردم فقط من بهش حساسم تا اينكه ديروز آقاي  y اومد گفت آقاي z  حاضره در طي  يك عمليات شهادت طلبانه به خودش نارنجك ببنده بياد بره به بهانه ي گرفتن جزوه خودش و به خانم x نزديك  كنه هم كلاس و نجات بده هم خودش به درجه رفيع شهادت نائل بشه! ديروز آقاي z نيومد مهسا  از آقاي y پرسيد

_ آقاي z چرا نيومد؟نكنه پشيمون شده!

_ نه بابا نارنجك بسته بود به خودش داشت ميومد تو راه خورد به يه يارو تركيد!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:15 توسط زری| |

با كتي داشتيم فرم ثبت نام وام دانشجويي پر ميكرديم رسيديم به قسمت مشخصات همسر! به كتي گفتم

_اينجوري نميشه بايد برا اين قسمت فرم ها يه فكري بكنيم!نميشه كه هي هردفعه خالي بذاريمش!

_ميخواي شوهر كني چرا بهانه مياري؟

_من كي خواستم شوهر كنم!گفتم اين قسمت هدر نره وگرنه من؟شوهر؟نه بابا!استغفرالله!توبه!

(آيكون گاز گرفتن وسط انگشت شست و سبابه!)

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:50 توسط زری| |

تو ريدينگ زبان تخصصي يه جمله بود:

رنگ آبي فشار خون و ضربان قلب را پايين مي آورد!

كتي اينطوري خوندش

رنگ آبي فشار قلب را پايين مي آورد!

استاد فكر كرد كتي گفت فشار قبر !گفت از اين به بعد ايده بدين كفن ها رو آبي كنن!

 

اين هفته هم تو سايت جومونگ خالصانه و صادقانه سيستموشو با مهسا  كه سيستمش هنگ كرده بود عوض كرد و از طرف اينجانب!ملقب به لقب پترس شد!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:30 توسط زری| |

چندشب پيش تو سريال شمس العماره پري خانم يه آهنگ و زمزمه ميكرد!

زير...

زير...

 زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من تو رو دارم

 اون موقع داشتم اتود هاي كار استاد احمدي و ميزدم پايين لوحم اين يه بيت و همينجوري نوشتم!

امروز سر كلاس!....استاد صدام زد كارام و نگا كنه گفت لوحت و ببينم از رو كدوم خط كار كردي...تا حالا پيش نيومده بود لوح نگا كنه!لوح و نگا كرد گفت بفرما بشين

 لوح و گرفتم ديدم به به ....

زير...

زير...

زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من تو رو دارم

 گفتم حالا فكر ميكنه ورژن جديد ابراز علاقه اس!

زير...

 زير...

زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من احمدي و دارم!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:10 توسط زری| |


Design By : Night Skin