X
تبلیغات
زری و روزهای تاهل
زری و روزهای تاهل
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 توسط زری |
فلت لپ تاپم برا سومین بار منهدم شده من تصویر ندارم لپ تاپو وصل کردم به تلویزیون!میخواستم ببینم اینطوری آپیدن چه جوریه!

تو روحشون با این دم و دسگاشون!باز معلوم نیس لپی و ببرم براتعمیر چند روز طول بکشه تا درست شه بیاد!حتما وقتی لپی و بردم بعد سلام احوالپرسی اولین سوالی که میپرسم اینه که شما عمه داری؟

آپ کردن با سایز ۴۲ اینچ هم حال میده ها

الان روشن شد ال ای دی ما ۴۲ اینچه یا واضح تر بگم...!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 توسط زری |
چرا این خانوما وقتی میخوان بگن دیشب خوابمون نبرد بیداربودیم اصرار دارن بفهمونن که فقط خودشون بیداربودن و آقاشون خواب هفت پادشاه بوده!!

والااااااااااا

چند روز پیش جایی مهمون بودیم عروس صابخونه نشسته بود تعریف ،میگه:دیشب دیدی چه بارونی میومد!من تاصب خوابم نبرد!ولی این محسن تا سرش و گذاشت رو بالشت خوابش برد!

حدود یه ماه پیشم یکی از فامیلهای امیر اینا از یه شهر دیگه اومده بود، فامیلشون با پسرش که تازه عقدکرده و عروسش

شب مامی یه اتاق داد به زوج تازه عقدکرده و یه اتاق هم به منو امیر خودشونم که سه چهارتا خانوم بودن تو هال پذیرایی خوابیدن بابا امیر هم طرفای آشپزخونه

صب سرسفره این خانوم گیجمون کرد که مارو مطمئن کنه دیشب هیچی بینشون نبوده(آرهههه)

خانومه:وای دیشب چه بادی بود تا ساعت ۲ بیدار بودم ولی کاظم خواب بودا!اومدی دیدی چه خروپفی میکرد!

قضیه ی رفتن منم این بود که داشتیم برقارو خاموش میکردیم بخوابیم یادم افتاد گوشیم مونده تو جیب پالتوم مونده اون اتاقی که آقا کاظم و خانومش خوابیدن!تنظیم هم بود سرساعت ۶صب زنگ بخوره...

به مامی گفتم گفت خب دربزن برو بگیر!گفتم آخه خیلی وقته خوابیدن،خلاصه درزدم زهره خانوم درو باز کرد انقد عجله داشتم بیام بیرون جیب کت و مانتوی همه رو  معاینه کردم تا جیب خودمو پیداکنم گوشیرو بردارم

بلههه آقا کاظمی هم که دیشب ازساعت ده شب تا ده صب خوابیده بود ناهار خورده نخورده ساعت دو یه بالشت گذاشت زیرسرش ورفت!

چیه خب مگه!وااا!

ندیده ام انگار.....فک میکنن دلم میخواد.....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم دی 1391 توسط زری |
چند وقت پیشا تودستشویی دانشگاه یه برگه چسبونده بودن رو آیینه و روش نوشته بودن:

یک عدد کیف لوازم آرایش قهوه ای به اشتباه داخل کیفی گذاشته شده لطفا با این شماره تماس بگیرید

این خانوم کیفشو زده بوده جالباسی و بعد کیف لوازم آرایشش و اشتباه برده بوده تو کیف بغلی که شبیه کیف خودش بوده گذاشته

اطلاعیه شو که خوندم خندیدم برگشتم نگا سیما کردم گفتم :اینو!عجب گیجی بوده...

بعد همینجور که بلغور میکردم برگشتم سمت آیینه مقنعه امو درست کنم دوتا دختراومدن تو یکیش اومدن جلو برگه رو کندو برگشت طرفم گفت :آره کیف من بوده

همینطور که سرخ و سفید میشدم گفتم اِاِاِاِ کیف شما بوده آره داشتم به دوستم میگفتم بنده خدا این که کیفشو گم کرده چه گیجی بوده اون یارو که کیفشو همینجوری ورداشته برده ندیده یه کیف ناآشنا توکیفشه!

دختره هم اشاره کرد به پشت سریش گفت: آره اشتباه گذاشته بودم تو کیف این همکلاسیم....

...

 

سمیه جون آدرس وبت و نذاشتی برام...!


برچسب‌ها: آرایش
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 توسط زری |
اول بگم که ... شد در فیلم عروسی!!دی وی دی فیلم و با قابش که عکسمونم روش بود با غذای دانشگا که مرغ بود با مقادیر زیادی آب مرغ که زیر برنج استتارش کرده بودن که گند بزنه به زندگی من گذاشته بودمش تو کیف لپ تاپ و آوردم خونه درکیفو باز کردم گفتم فیلم عروسی بذارم سرجاش تا امیر ندیده بگه انقد این فیلمو نبر دانشگا و بیار!!!

فیلمو برداشتم دیدم صورتم زرد شده!فک کردم تا اونجا که یادم میا روز  عروسی رفته بودم آرایشگا نه تو کاسه آبگوشت!!بعد به این فک کردم گیریم رفته بودم تو کاسه آبگوشت و چرب و زرد شده بودم!بوی چربیش آیا باید تا الان می ماند آیا؟!؟!بعد یه نگا کردم دیدم لپ تاپ هم چرب شده!!بعد به این نتیجه رسیدم که تو روحشون با این لپ تاپ فروختنشون که از خودش چربی متصاعد میکنه!تو همین گیر و دار فسفر سوزانی برای پیدا کردن منشا بو و چربی صدای قارو قور شکمم بلند شد و گفتم به به! انقدر از این مخ کارکشیدم که هرچی داشتم سوزوندم!بعد یادم افتاد وقت ناهاره! یه خرده  فک کردم که ناهار قراره چی بخورم؟!یه نگا رو گاز کردم دیدم خاموشه! پس حتما ناهار نداشتم! نه...آها غذا گرفته بودم! پس غذا کجاس؟لابد اونم با روغن لپ تاپ روغنی شده ای تو رو...

به اینجا که رسیدم دوزاریم افتاد که به احتمال قوی غذا هم میتونه حاوی چربی باشه....

خلاصه بهتره که دیگه تمومش کنم و اینقد هوشم و به رختون نکشم...والا!! پشت سرهم دارم درخواست دانشگاههای معتبر دنیا رد میکنم!چه معنی داره آدم این هوش و ذکاوت و ببره مملکت دیگه خرج کنه!بذا همین جا بمونم به درد میخورم

پ.ن:اصولا وقتی اول پست گفتم اول بگم پشت سرش یه دوم هم باید داشته باشه منتها دیگه زیادی فسفر سوزوندم بذا  یه چیزی هم تو جیبمون باشه!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط زری |
عکس هابرداشته شد!

وقت کنم به زودی باخاطرات عروسی میام

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر

دانلود فیلم