تبليغاتX
زری و روزهای مجردی




















زری و روزهای مجردی

با كتي داشتيم فرم ثبت نام وام دانشجويي پر ميكرديم رسيديم به قسمت مشخصات همسر! به كتي گفتم

_اينجوري نميشه بايد برا اين قسمت فرم ها يه فكري بكنيم!نميشه كه هي هردفعه خالي بذاريمش!

_ميخواي شوهر كني چرا بهانه مياري؟

_من كي خواستم شوهر كنم!گفتم اين قسمت هدر نره وگرنه من؟شوهر؟نه بابا!استغفرالله!توبه!

(آيكون گاز گرفتن وسط انگشت شست و سبابه!)

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:50 توسط زری| |

تو ريدينگ زبان تخصصي يه جمله بود:

رنگ آبي فشار خون و ضربان قلب را پايين مي آورد!

كتي اينطوري خوندش

رنگ آبي فشار قلب را پايين مي آورد!

استاد فكر كرد كتي گفت فشار قبر !گفت از اين به بعد ايده بدين كفن ها رو آبي كنن!

 

اين هفته هم تو سايت جومونگ خالصانه و صادقانه سيستموشو با مهسا  كه سيستمش هنگ كرده بود عوض كرد و از طرف اينجانب!ملقب به لقب پترس شد!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:30 توسط زری| |

چندشب پيش تو سريال شمس العماره پري خانم يه آهنگ و زمزمه ميكرد!

زير...

زير...

 زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من تو رو دارم

 اون موقع داشتم اتود هاي كار استاد احمدي و ميزدم پايين لوحم اين يه بيت و همينجوري نوشتم!

امروز سر كلاس!....استاد صدام زد كارام و نگا كنه گفت لوحت و ببينم از رو كدوم خط كار كردي...تا حالا پيش نيومده بود لوح نگا كنه!لوح و نگا كرد گفت بفرما بشين

 لوح و گرفتم ديدم به به ....

زير...

زير...

زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من تو رو دارم

 گفتم حالا فكر ميكنه ورژن جديد ابراز علاقه اس!

زير...

 زير...

زير و رو بشه دنيا من دوست دارم

 هركسي دلبري داره من احمدي و دارم!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:10 توسط زری| |

مداد به زور گرفتم دستم!اونوقت فنجون چايي گذاشتم كناردستم!نشسته بودم طراحي ميكردم برا كلاس فردا هوس چايي كردم يه خرده هم خواستم جو اين نقاشا بگيرتم!همينجوري طرح بكش پاكن طرح بكش پاك كن اون وسط مسطا يه قلپم چايي ميخوردم

زري(متفكرانه):تو قوري كه چايي صاف كن بود!

يه نگا به فنجون كردم قلپ آخر پريد گلوم!

فنجون و پر كرده بودم چرك پاك كن!

همچين ترشي نخورم يه چي ميشم بخواي نخواي!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:38 توسط زری| |

مهسا اين ترم و دانشگاه مهمون شده و چون دنبال خونه ميگشت و زهرا هم دنبال همخونه اي به ميمنت و مباركي دست به دستشون داديم رفتن سر خونشون!فك كن مهسا يه دختر فشن ...زهرا نماز شبش قضا نميشه!

روز اول كه اومده بود جومونگ(يكي از پسرهاي كلاس كه هيچ شباهتي به جومونگ نداره غير چشاي باريكش ولي اسمش و گذاشتيم جومونگ!)ضعف كرده بود!

_شما تو كلاس مايين!(ضعف غش!)

فرداش نهار رفتيم خونه زهرا من تازه يه هد خريده بودم نصف دانشگاه ازم آدرس مغازشو و پرسيدن!سليقه اس ديگه ....

(نه من نه شما اگه يه وقت خداي نكرده خداي نكرده فكر كنين من از خودم تعريف ميكنم!)(آيكون يك عدد زري شكسته نفسي كرده!)

مهسا گفت چه خوشگله منم برم بخرم!گفتم به جومونگ رحم كن اين ترم دلشو به تو خوش كرده!

از اول ميخواستم اين قضيه ي سايت و تعريف كنم هي جومونگ پريد وسط!آره چهارشنبه سايت بوديم جومونگ هم از صندليش جم نميخورد همچين به نام زد بود اونجا رو ، ما هم دير رسيديم رفتيم اون سر سايت جومونگ هم پاشد يه نگا دورو ورش كرد دوايد نشست بغل دست مهسا

_سيستم خاليه ديگه؟يا جاي كسيه؟

مهسا گفت خاليه!

_برگشت طرف دوستش

_وحيد سيستم جديد!

 

پ.ن: پست بدون سوتي ميگذره مگه؟تو سايت همچين معده ام طبل ميزد آهسته يه بيسكوئيت از تو كيفم درآوردم ...

استاد:قند خونت نيفته!

منم با همون زاويه كه بيسكوئيت و از كيفم درآورده بودم گذاشتمش سرجاش!

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:46 توسط زری| |


Design By : Night Skin

زری و روزهای مجردی




















زری و روزهای مجردی

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |


Design By : Night Skin